محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
111
مجمع الانساب ( فارسى )
و ملك نيمروز كه او را تاج الدين گفتندى در لشكر گرفتار شده بود و او مردى بود كه در آن عهد به مردانگى او كسى نبود و او را پيش آت خان بردند . تركان خاتون كه زن سلطان بود او را نيز گرفته بودند و پيش آت خان برده هر دو را بعد از يك سال پيش سلطان فرستادند و مملكت ماوراء النهر از دست سلطان بشد . و در غيبت سلطان چون اين فترت افتاد اتسزبن محمد فرصت جسته بود و مرو و نيشابور را غارت كرد و بسيار خزاين برگرفت . و سلطان چون يك سال در ترمد بود و لشكر بر وى جمع شدند و امرا هركس از اطراف رسل و هدايا فرستادند برخاست و دفع اتسز كرد و چند نوبت ميان ايشان حرب افتاد چنان كه ذكر آن بيايد . و هفت سال ديگر جهان به حكم سلطان سنجر بود و در سنهء ثلاث و اربعين و خمس مائه به رى آمد و سلطان مسعود بن محمود بن محمد از راه بغداد بازگشت و به خدمت آمد و سلطان با رعام داد . و آن روز سلطان بهرام شاه از اولاد سلطان محمود سبكتكين كه سلطان غزنين بود و خواهرزادهء سلطان سنجر بود فتحى كرده بود و ملك غور را كشته و سرش به تحفه پيش سلطان فرستاده و آن ملك را « سورى » گفتندى و هم فريد شاعر گفت ، رباعى : شاها كه به خدمتت نفاق آوردند * سر جملهء عمر خويش طاق آوردند دور از سر تو سام به سرسام بمرد * وينك سر سورى به عراق آوردند و اين سورى پسر سام بن حسين بود ملك غور و غرچه و پدرش سام به علت سرسام وفات كرده بود و اين رباعى در اين حال گفت . و سلطان مسعود اظهار اطاعت كرد و عهد با عم پدرش يعنى سلطان سنجر تازه كرد و سلطان او را بنواخت و سلطنت عراق داد و بازگشت . در اين حال والى هرات عاصى شد و با ملك غور يكى گشت و به كين سورى حرب ساخت . سلطان به تن خود عازم هرات شد و على چترى [ را ] كه والى هرات بود بگرفت و ميانش به دو نيم زد و ملك حسين غورى كه پدر سام بود بگرفت و كار سلطان از نو طراوتى گرفت تا در شهور سنهء ثمان و اربعين و خمس مائه واقعهء غزان حادث شد و كار سلطان عظيم در تراجع افتاد و منكوب گشت . و اين حال چنان بود كه قومى از تراكمه بودند كه ايشان را حشم غز گفتندى و بسيار بودند و چراخور ايشان ولايت ختلان بود از اعمال بلخ و هر سال بيست و چهار هزار گوسفند وظيفه بود كه به مطبخ سلطان دادندى و مى -